www.yazahra.net   
  فارسی العربی |  English  AALULBAYT
GLOBAL INFORMATION CENTER


گردن بند با بركت
گردن بند با بركت
در كتاب (بشارة المصطفى) به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) چنين روايت كرده است: روزى حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم ) نماز عصر را ادا كرد، چون از نماز فارغ شد در محراب نشست و مردم بر دور آن حضرت نشسته بودند. ناگاه مرد پيرى پيدا شد از مهاجران عرب و جامه هاى كهنه پوشيده بود، از نهايت پيرى خود را نگاه نمى توانست داشت . پس ‍ حضرت متوجه او گرديد و احوال از او پرسيد.
مرد پير گفت : يا رسول الله ! من گرسنه ام مرا طعام ده ، و برهنه ام مرا جامعه ده ، و فقيرم مرا بى نياز گردان .
حضرت فرمود: از براى تو چيزى نزد خود نمى يابم ، ليكن دلالت كننده بر خير، مثل كننده آن است ، برو به سوى خانه كسى كه خدا و رسول او را دوست مى دارند و او خدا و رسول را دوست مى دارد و رضاى خدا را بر جان خود اختيار مى كند، برو به سوى حجره فاطمه . و خانه آن حضرت متصل بود به حجره اى كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى خود مقرر فرموده بود، هرگاه مى خواست كه از زنان تنها شود به آن حجره مى آمد. پس حضرت بلال را فرمود: اين مرد را ببر به خانه فاطمه چون آن مرد پير به در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رسيد، به آواز بلند ندا در داد: السلام عليك يا اهل بيت النبوة و مختلف الملائكة و مهبط جبرئيل الروح الامين بالتنزيل من عند رب العالمين ؛ سلام بر شما باد اى اهل خانه پيامبر، و محل آمدن و رفتن ملايكه ، و محل نزول جبرئيل روح الامين با قرآن مجيد از جانب پروردگار عالميان. پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گفت : بر تو باد سلام ، كيستى تو؟ گفت : من مرد پيرى از عرب ، آمده ام به سوى پدر تو و هجرت كرده ام از مكان دورى . اى دختر محمد! گرسنه و برهنه ام ، پس مواسات كن با من از مال خود، تا خدا تو را رحمت كند.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و حضرت اميرمؤمنان على (عليه السلام) و رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) سه روز بود كه طعام تناول نكرده بودند، حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن حالت را از ايشان مى دانست .
پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) پوست گوسفندى در خانه داشت كه حضرت امام حسن و امام حسين (عليه السلام) بر روى آن مى خوابيدند، آن را به سائل بخشيد و فرمود: بگير اين را شايد حق تعالى از اين بهتر از براى تو ميسر گرداند.
اعرابى گفت : اى دختر محمد! من به سوى تو از گرسنگى شكايت كردم و تو پوست گوسفندى به من دادى ، من چه كنم با آن با گرسنگى كه دارم ؟
چون حضرت فاطمه (سلام الله عليها) اين سخن را از سائل شنيد، دست دراز كرد به سوى گردن بندى كه فاطمه دختر حمزه براى آن حضرت هديه فرستاده بود، آن را از گردن خود گسيخت ، به سوى اعرابى افكند و فرمود: بگير اين گردن بند را بردار و بفروش ، شايد كه حق تعالى بهتر از اين تو را عوض دهد. پس اعرابى آن گردن بند را برداشت و به سوى مسجد رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد، هنوز حضرت با اصحاب خود نشسته بود، گفت : يا رسول الله ! فاطمه اين گردن بند را به من داد و گفت : بفروش شايد حق تعالى براى تو بهتر از اين ميسر گرداند. آن حضرت چون اين سخن را شنيد، گريست و فرمود: چگونه حق تعالى از براى تو از اين بهتر ميسر گرداند و حال آن كه فاطمه دختر محمد به تو داده است ، بهترين دختران فرزند آدم .
پس در آن حال عمار برخاست و گفت : يا رسول الله ! آيا رخصت مى دهى مرا كه اين گردن بند را بخرم ؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: بخر اى عمار! اگر شريك شوند در اين گردن بند تمام جن و انس ، هر آينه حق تعالى ايشان را معذب نسازد به آتش جهنم عمار گفت : به چند مى فروشى آن را اى اعرابى ؟ گفت : به آن قدر كه از گوشت و نان سير شوم و يك برد يمانى كه عورت خود را به آن بپوشانم ، و در آن برد براى پروردگار خود نماز كنم ، و يك دينار طلا كه مرا به اهل خود برساند. در آن وقت عمار حصه خود را از غنيمت خبير فروخته بود و چيزى از براى او مانده بود. پس عمار گفت : اين گردن بند را از تو مى خرم به بيست دينار و دويست درهم هجرى و يك برد يمانى و شترى كه خود دارم كه تو را به اهل خود برساند و آن قدر چيزى كه سير شوى از نان گندم و گوشت اعرابى گفت : چه بسيار جوانمردى به مال خود اى مرد! عمار او را با خود برد و آنچه را گفته بود تسليم او نمود. اعرابى خدمت پيامبر برگشت . حضرت فرمود: اى اعرابى آيا سير شدى و پوشيده شدى ؟ اعرابى گفت : بلى ، مستغنى و بى نياز شدم ، پدر و مادرم فداى تو باد. حضرت فرمود: پس جزا ده فاطمه را به آنچه كرد نسبت به تو اى اعرابى . گفت : خداوندا، تويى پروردگارى كه تو را حادث نيافته ام ، هميشه بوده اى و خدايى كه عبادت كنم به جز تو نداريم ، و تويى روزى دهنده ما بر همه حال . خداوندا، اعطا كن به فاطمه آنچه ديده نديده باشد، و گوشى نشنيده باشد. پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمين گفت بر دعاى او و رو به اصحاب خود كرد و فرمود: حق تعالى به فاطمه اعطا كرده است در دنيا آنچه اعرابى براى او سؤ ال كرد، زيرا كه منم پدر او، و احدى از عالميان مثل من نيست ، و على شوهر حسن اوست كه اگر على نمى بود، فاطمه را جفتى و مانندى نبود، حق تعالى به او حسن و حسين را عطا كرده ، و به هيچ كس از عالميان چنين فرزند نداده است ، بهترين فرزند زادگان پيغمبران هستند، و بهترين جوانان بهشت اند.
در آن وقت در برابر آن حضرت سلمان و مقداد و عمار نشسته بودند، پس ‍ فرمود: مى خواهيد زياده بگويم ؟ گفتند: بلى ، يا رسول الله!
فرمود: جبرئيل (عليه السلام) به نزد من آمد و گفت : چون فاطمه از دنيا رحلت كند و او را دفن كنند، دو ملك در قبر او آيند و از او سؤ ال كنند: كيست پروردگار تو؟ او در جواب گويد: خداوند عالميان پرودگار من است . پس گويند: كيست پيغمبر تو؟ گويد: پدر من . گويند: كيست ولى و امام تو؟ گويد: اين كه در كنار من ايستاده است على بن ابى طالب . پس فرمود: ديگر بگويم از فضايل او... به درستى كه حق تعالى موكل گردانيده است به فاطمه گروه بسيارى از ملايكه را كه محافظت مى نمايند او را از پيش رو و از پشت سر و از جانب راست و از جانب چپ ، و آن ملايكه با اويند در حيات او، و بعد از وفات او نزد قبر او خواهند بود، و صلوات بسيار مى فرستند بر او و بر پدرش و بر شوهرش و فرزندانش . پس هر كه او را زيارت كند بعد از وفات من ، چنان است كه مرا زيارت كرده در حيات من ؛ و هر كه على را زيارت كند، چنان است كه فاطمه را زيارت كرده باشد؛ و كسى كه امامان از فرزندان ايشان را زيارت كند، چنان است كه ايشان را زيارت كرده است .
پس عمار آن گردن بند را با مشك خوشبو كرد. و در برد يمانى پيچيد آن را، و غلامى داشت كه او را (سهم) نام كرده بود، و از حصه غنيمت خيبر او را خريده بود. پس آن گردن بند را به غلام داد و گفت : اين را به خدمت حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) ببر و تو را نيز به او بخشيدم چون غلام آن را خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد، آنچه عمار گفته بود، عرض كرد. فرمود: برو به نزد فاطمه و گردن بند را به او بده و تو را به او بخشيدم. چون غلام به خدمت جناب فاطمه (سلام الله عليها) رفت و پيغام حضرت را رسانيد، جناب فاطمه (سلام الله عليها) گردن بند را گرفت و غلام را آزاد كرد. پس غلام خنديد. حضرت فرمود: چرا مى خندى ؟ گفت : تعجب مى كنم از بسيارى بركت اين گردن بند، گرسنه را سير كرد، و برهنه را پوشيده كرد، و فقير را غنى كرد، و بنده را آزاد كرد، باز به صاحبش برگشت {1}.

{1}۳۶۰ داستان از فضايل مصائب و كرامات فاطمه زهرا (س)، عباس عزیزی، ص165
صفحه اصلی درباره ما |  ارتباط با ما |  اهداف

faraa.ir