فارسی العربی |  English  AALULBAYT
GLOBAL INFORMATION CENTER


خیاط
هر دو برادر از کوچه به خانه دویدن و یک صدا با هم گفتند:
- سلام مادر!
مادر جوابشان را داد و به چهره آنها دقیق شد. حس کرد حرفی را در دل پنهان کرده اند که از گفتن آن شرم دارند .جلو آمد و بغلشان کرد. بوسیدشان و بر زمینشان گذاشت. حسن، برادر بزرگتر گفت:
- مادر فردا عید است .بچه ها لباس های زیبا و نو پوشیده اند .شما چرا برای ما لباس نو نمی خرید؟
مادر آهی کشید و چیزی نگفت .کودکان به صورت مادر نگاه کردند .بیش از همیشه دوست داشتنی به نظر می رسید حس کردند ناراحت است. اشک در چشمهایش می درخشید. مادر نگاهشان کرد. لبخندی به رویشان زد و خود را خوشحال نشان داد. یکدفعه حس کرد ندایی به او می گوید: «فاطمه،به بچه ها بگو لباسهایشان پیش خیاط است؛وقتی آماده شد می آورد.»
با لبخند به آنها گفت:
- عزیزانم، لباس هایتان پیش خیاط است.
شب، رفته رفته از راه رسید. ستارگان مانند پولک لباس کودکان درخشیدند. بچه ها دوباره پیش مادر آمدند و گفتند:
- مادر ،امشب شب عید است. پس خیاط لباسهایمان را کی می آورد؟
دل مادر غصه دار شد. جوابی نداشت که کودکانش بدهد .دوباره همان ندا به او گفت:
- به بچه ها بگو ناراحت نباشید؛ هر وقت آماده شد می آورد.
دو برادر با فکر عید، خیاط، لباسها و غصه مادر به بستر رفتند.تازه پلکهایشان به هم رسیده بود که صدای در بلند شد.
مادر پرسید:کیست؟
صدایی از پشت در گفت:
- منم دختر پیامبر ! خیاط هستم. لباس بچه هایت را آورده ام.
مادر در را باز کرد. بوی خوشی در فضای خانه پیچید. خیاط سلام کرد، بسته ای را به مادر داد و رفت.
مادر در را بست و بسته را باز کرد. دو پیراهن سبز و قرمز، دو زیر جامعه کوچک وبزرگ، دو دستار کوچک، دو جفت کفش زیبا در آن بسته بود. کفشی به آن زیبایی کسی ندیده بود. لباسی به آن قشنگی کسی ندوخته بود. زیر جامعه ها بوی عطر یاس می داد و دستارها بوی باغ بهشت. لبخند بر لب های فاطمه سلام الله علیه نشست.
خورشید آرام آرام از پشت کوه سر کشید و درختان نخل را نور باران کرد. گنجشکی روی درخت به جوجه اش غذا می داد. کوبه در به صدا در آمد. مادر در را باز کرد پدر بزرگ وارد شد. بچه ها به طرفش دویدند. پیامبر صلی الله علیه وآل وسلم آنها را در بغل گرفت وبوسید.ب عد بر زمینشان گذاشت، به لباسهای زیبا وکفش ها ی قشنگشان نگاه کرد وگفت:
- فاطمه جان،خیاطی را که دیشب به خانه ات آمد شناختی؟
- نه پدر ،نشناختم!
- دخترم او یک خیاط نبود؛ فرشته ای بود که آن لباسها را از بهشت برای کودکانت آورده بود.

منتهی الآمال
صفحه اصلی درباره ما |  ارتباط با ما |  اهداف

faraa.ir