فارسی العربی |  English  AALULBAYT
GLOBAL INFORMATION CENTER


نبوت
زمانی پدر را نگاه می کند وزمانی کودکان را می خواهد بداند که پدر کدام یک را بیشتر دوست دارد .حسن بزرگتر است: اما همیشه فرزند کوچک شیرین تر است .بارها به رفتار پدر دقیق شده است: اما هنوز نتوانسته بفهمد که محبت او به کدام یک از بچه ها بیشتر است. پدر گفته است :«شجاعتم را به حسین داده ام و عظمتم را به حسن.» از این کلام ،علاقه یکسان او به هر دو کودک فهمیده می شود .
یک روز پدر به خانه می آید.مثل همیشه پشت در می ایستد. سه بار سلام می کند و اجازه ورود می خواهد .بچه ها با شنیدن صدای پدر بزرگ به استقبالش می شتابند. از سر و کولش بالا می روند .پدر بزرگ آنها را بلند می کند و در بغل می گیرد.بر شانه های خود سوارشان می کند وگلی از بوسه بر صورتشان می کارد .
حسین بر شانه پدر بزرگ لبخند می زند .او خوب می داند که پدر بزرگ تا چه حد از بر آوردن خواسته های بچه ها لذت می برد.نگاهی به صورت پدر بزرگ می کند می خواهد از او چیزی بپرسد یا چیزی بخواهد. آدم،تشنه هم که نباشد ،گرفتن آب از دست پیامبر صلی الله علیه وآل وسلم ،برایش لذت بخش است.
- بابا بزرگ من تشنه هستم.
عادت پیامبر است که اگر چیزی از او بخواهند ،بهتر از آن چه را که خواسته اند فراهم کند.
پیامبر صلی الله علیه وآل وسلم همان طور که حسین را بر شانه دارد، در اطراف خانه می گردد. گوسفندی را می بیند که در گوشه حیاط علف می خورد. روی زمین می نشیند وشیرش را می دوشد. چشم کودکان به شیر تازه و گرم دوخته می شود حسن جلو می دود و از پدر بزرگ تقاضای شیر می کند. پیامبر با مهربانی به او نگاه میکند و می گوید:
- اول برادرت حسین!
فاطمه که تا آن لحضه ساکت ایستاده و به آنها نگاه می کند، جلو می آید و با لبخند می گوید:
- پدر ،مثل اینکه شما حسین را بیشتر دوست دارید!
- پیامبر به نرمی می گوید:
- نه دخترم هر دو را به یک اندازه دوست دارم .اما حسین زوتر آمده بود. اول نوبت اوست.
فاطمه سلام الله علیه دیگر به این فکر نمی کند که پدر کدام یک از کودکانش را بیشتر دوست دارد.
صفحه اصلی درباره ما |  ارتباط با ما |  اهداف

faraa.ir