فارسی العربی |  English  AALULBAYT
GLOBAL INFORMATION CENTER


شب آخر
شب از نیمه گذشته است. شهر به خواب سنگینی فرو رفته است. در و دیوار و کوچه ها با هوایی دم کرده، گرمای روز را پس می دهند. تنها در یکی از کوچه ها صدای هق هقی شنیده می شود. در خانه علی علیه السلام باز می شود و مردی از آن بیرون می آید و در تاریکی شب گم می شود. مرد با عجله کوچه پس کوچه های مدینه را پشت سر می گذارد. رو به روی در خانه ای می ایستد. با احتیاط نگاهی به دو طرف می اندازد. مواظب است کسی او را نبیند. با دست چند ضربه آهسته به در چوبی می زند. پس از لحظه ای عمّار در آستانه در ظاهر می شود. مرد چند کلمه در گوش عمار می گوید، عمار دست روی دست می زند.
مرد به راه خود ادامه می دهد. چند کوچه آن طرفتر به خانه دیگری می رسد. حلقۀ در را آهسته به صدا در می آورد. مقداد پشت در می آید. مرد، چیزی در گوش او می گوید و رد می شود. مقداد لبش را می گزد.
لحظاتی بعد، در خانه های ابوذر و سلمان نیز به صدا در می آید. مرد چند کلمه ای در گوش آنها می گوید و ردّ می شود. ابوذر و سلمان سرها را به زیر می اندازند.
مرد به درِ خانه عقیل می رسد. بغض گلویش را می فشرد. با زحمت جلو گریه اش را می گیرد. آهسته به در می کوبد.
عقیل در آستانه در پیدا می شود و می پرسد: کیستی؟
فرستاده، دست در دست عقیل می گذارد. حرارت تنش را عقیل احساس می کند. دستهایش را آهسته بالا می آورد تا به گونه های خیس مرد می رسد. عقیل همه چیز را می فهمد. فرستاده با صدایی گرفته می گوید: همه به طرف خانه علی علیه السلام به راه می افتند. هیچ کدام آنچه را که شنیده اند باور ندارند.
خانه علی علیه السلام برای همه آشناست. بارها دیده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صبح و عصر به این خانه آمده، ایستاده و به اهل آن سلام داده است؛ گاه علی علیه السلام و گاه زهرا سلام الله علیها جواب سلام پیامبر را داده اند؛ پیامبر آنها را در بغل گرفته و بوسیده و بر دوشش بالا برده است.
بارها صدها یتیم و فقیر را دیده اند که گرسنه و برهنه به در این خانه آمده و خوشحال بازگشته اند.
ابوذر رحمه الله، سلمان، مقداد و ... اینها را دیده اند. و حالا سرها را پایین انداخته اند و چیزی نمی گویند.
چشم علی علیه السلام که به عقیل، سلمان و ابوذر می افتد بغضش می ترکد و با زحمت ناله اش را فرو می خورد. بغضها یکی یکی در گلو می ترکد و ناله ها راه اشک را باز می کند.
علی علیه السلام احساس نگرانی می کند. به یاد حرفهای فاطمه سلام الله علیها می افتد، آهسته بلند می شود. آرام و غمگین جلو می آید و می گوید:
گوش کنید! زهرا وصیت کرده در ماتمش با صدای بلند گریه نکنیم. وصیت کرده او را شب هنگام، غسل بدهیم و در تاریکی شب به خاک بسپاریم.
دَرِ خانه علی علیه السلام ناله ای می کند و آهسته روی پاشنه می چرخد. تابوتی به آرامی از آستانه در بیرون می آید. قلب علی علیه السلام در تابوت است و یارانش آن را همراهی می کنند. دو کودک به دنبال جنازه می دوند و آهسته «مادر مادر» می گویند. [1]

برگرفته از کتاب زنان سیاه پوش


[1] سفینه البحار
صفحه اصلی درباره ما |  ارتباط با ما |  اهداف

faraa.ir